حوری پولو

حوری پولو

سفرنامه
حوری پولو

حوری پولو

سفرنامه

کاشان

کاشان

سه شنبه 3 فروردین 1400

والا با این مدیریت یک ساله کرونا، با خودم گفتم حالا که در دیزی بازه قبل از رحلت از جهان، ایرانگردیم رو ادامه بدم!

تقریبا ساعت یازده از تهران خارج شدیم و به سمت قم راه افتادیم. یک ساعت و نیم تا قم فاصله بود. به خاطر تبلیغات "سرای ایرانی" گفتیم یه دور هم بریم اونجا بزنیم. از گیت الکلی باید رد می شدیم، با تب سنج هم چک می شدیم. بعضی کالا ها مخصوصا تکه های بزرگش برندهای متنوعی داشت ولی هرچی تکه کوچیک تر یا غیر آشپزخونه ای تر می شد تنوع کمتر می شد و به صفر میل می کرد، مثلا چندتا دونه چمدون که فقط انگار گذاشتن که بگن این قلم رو هم داریم. موبایل که من فقط سه تا ال جی دیدم.

خلاصه بعد اومدیم بیرون و رفتیم قم ولی به خاطر کرونا داخل حرم و مسجد جمکران نرفتیم و فقط از دور سلام دادیم و سوهان گرفتیم و اومدیم کاشان. دیگه تا رسیدیم ساعت چهار و خرده ای بود و تا جا گرفتیم پنج و نیم شد.

این سرامیک روبروی اتاقمون بود:


تو بلد نوشته بود بعضی جاهای دیدنی تا 6 باز هست و بعضی تا هشت. هشتیه رو که یکی از خونه های تاریخی بود تارگت کردیم، ولی ساعت شش و نیم رسیدیم و بسته بود. یه پارکینگ هم همونجا بود که به نظر من رایگان بود، ولی یه آقایی وایستاده بود و موقع رفتن پول می گرفت، کلی اسکناس ده تومنی هم دستش بود. گفتیم چند میشه، گفت پنج تومن، با یه مثلا خجالتی هم گفت عیدی هم اگه می خواین بدین! یاد چند سال پیش و اون یارو تو اتوبوس افتادم که وسط مسیر سوار شد، هرکی کارت نمی زد دنبالش می رفت می گفت کارت نزدی و پول می گرفت ازش!

امروز عملا نشد خیلی جایی رو ببینیم. جای اون بقعه فقط رفتیم که یه مغازه ای بود و ازش یه کاشی با متن "هرچه در جستن آنی آنی" گرفتم. بعد بهمون یه نقشه از سال قبل داد و گفت تغییری نکرده. اون طرف هم موزه عروسک بود که خیلی تمایل نداشتیم بریم. تو شهر یه کم دور زدیم. یه خونه مدرن بود که بادگیر سنگی داشت.

وقتی تور یک روزه کاشان از تهران می ذارن، پس ما باید فردا به دیدن همه جاها برسیم!

چهارشنبه 4 فروردین

زنگ زدیم اطلاعات گردشگری که گفت شهر زیرزمینی اویی بازه، اول رفتیم اونجا ولی مسئولش گفت به خاطر کرونا بسته است. دیگه دستور وزارتخونه و فرمانداری مثل اینکه فرق داره. بعد رفتیم سمت تیمچه امین الدوله، بلد نمی تونه کوچه پس کوچه هارو درست نشون بده، پیداش نکردیم و برگشتیم. بعد رفتیم مسجد آقا بزرگ که نوشته بود فقط موقع نماز بازه. دوباره رفتیم جای خونه ها که دیدیم بعله پارکینگه رایگانه! همه خونه های تاریخی نزدیک هم بودن. حمامش ولی به خاطر کرونا تعطیل بود. خانه عباسیان به خاطر مرمت بسته بود ولی بخش رستوران شده اش باز بود. یه سری مغازه عرقیات هم بود که نمونه تو لیوان های یه بار مصرف خیلی کوچولو می دادن. سوغاتش همون گلاب و عرقیاته البته حاج بادوم و کلوچه هم داشتن.



خانه طباطبایی ها (1209 ه ش)













نور این پنجره ها خواص خودش رو داره. یکیش اینه آبی و قرمز که ترکیب میشه و نور بنفش تشکیل می ده  حشرات رو دچار مشکل میکنه.


خانه بروجردی ها (قاجاریه)








کارگاه تولید عرقیات




خلاصه خونه هارو دیدیم (من گچ کاری خانه طباطبایی ها با بادگیر خانه بروجردی هارو پسند کردم) بعد رفتیم تپه های سیلک. ویژگیش اینه که چند دوره زمانی روی هم دفن شده. ظاهرش که چیزی نداره، کشفیاتی هم که در معرض نمایش نبود به جز یه مورد که مرده ها رو تو دوره اشکانی تو خمر دفن می کردن و یه اسکلت هم اونور بود که به خاطر شکستگی جمجمه خودش و اطرافیان نتیجه گرفتن  به خاطر زلزله مرده.





بعدش باغ فین رفتیم که حمامش به خاطر کرونا بسته بود و چون آخر وقت بود قاچاقی تو موزه راهمون می داد و می گفت سریع بیاین بیرون.







تو باغ مثل اون خونه ها برای تور نیم روزه کویر مرنجاب اسم می نوشتن. از ساعت سه تا نه بود و نفری 95 تومن. یه آقایی پرسیده بود واسه دیدن بیابون آدما پول می دن؟!

ساعت دو  ظهر برای ناهار و استراحت برگشتیم. پنج عصر از خواب بیدار شدیم و دیدیم حالا که جاهای دیدنی داخل شهر تموم شده پس بریم کویر! ولی وقتی ما پنج و نیم - شش حاضر شدیم ولی دیدیم بلد تا کویر مرنجاب و دریاچه نمک رو پنج ساعت نشون می ده! و هفتاد کیلومتر. از مسئول هتل پرسیدیم گفت نیم ساعت راهه! والا 16 کیلومتر که تا آران و بیدگل بود، کلی راه تا ورودی مجموعه کویر، تازه می گفت ده کیلومتر دیگه برین تا برسین به مجموعه. متصدیش پرسید تا حالا اینجا اومدین؟ گفتیم نه! گفت ماشین آفرود داریم که پنج ساعت تو کویر می گردونتون، البته پنج روز اینجا گشتن هم کمه، دیگه واقعا منم که کویر دوستم نمی دونم غیر شن مگه چی داره که پنج روزکمش باشه. خلاصه ده کیلومتر سنگلاخی بود که دایم انگار رو ویبره بودی و بدنت به خارش میفتاد. تا رسیدیم به اون مجموعه تفریحی. حالا برای رسیدن به شنزار می گن سی چهل کیلومتر باید برید تا جاده کنار همون شن ها بیفته.  بلد جاده درست درمون احتمالا نشون می داد که واقعا پنج ساعته.

قرار شد سافاری بریم که گفت یه ربع بیست دقیقه است و بدترین خاطره کویرم شد. ماشین سه ردیفه و از اطراف باز بود، من ردیف آخر نشستم، بدترین جای ممکن وسیله نقلیه، کلی از جاده داغون سنگی رفت و من عین گوشت کوب فقط بالا پایین شدم. انقد حواسم به این وضعیت داغونم بود اصلا اطرافم رو تماشا نکردم، شاید چند دقیقه کوتاه رو شن دور زد، مهره های کمرم هم تو این مدت جابجا شد، حالا فیلمش رو هم گرفتیم (دوربین رو جلوی ماشین میزد)، اونم فول اچ دی، کویر که توش نیفتاده و همه الان فقط به وضعیت  من می خندن. اصلا هیجان هم نداشت. فقط یه جا از شیب نزدیک نود درجه پایین اومد. همین. باید بگم در حدی بد بود که اون جاده سنگلاخی موقع برگشت عادی می نمود! دیگه تا برگشتیم هشت رد شده بود. هنوز یادم میاد مهره هام جابجا می شن. به بقیه که خوش گذشت، ولی در مقایسه با سافاری کویر مصر که رفته بودم نه تنها قابل مقایسه نبود بلکه خیلی هم بد بود.

اولین هندونه امسالم خوردیم که شیرین هم بود.

اینجا هوا خیلی گرم بود. شب پنجره رو باز می کردی خنک می شد ولی اگه می بستی که سرما نخوری گرم بود. منم یادم می رفت پتو شخصیم رو از تو ماشین بیارم، از پتوی دیگه هم بدون ملحفه بدم میاد. کله صبح سر گرما و سرما و نور درگیر بودم. کولرها رو هم هنوز سرویس نکرده بودن.

از کاشان تا آرامگاه سهراب سپهری دو ساعت و نیم راهه که ما نرفتیم.

طهران 1400

طهران، نوروز  1400


جمعه 29 اسفند

سفرهای طولانی رو دوست دارم. قشنگ چند روز از زندگی روتینت جدا می شی. به خاطر کرونا خیلی وقت بود که مسافرت طولانی نرفته بودم و واقعا خسته بودم. اصلا وقتی برای مرخصی رفتم اجازه بگیرم گفتم من خیلی خسته ام! دو سه هفته تعطیلی می خوام! که قرار شد از سه شنبه آخر اسفند 99 تا 13 فروردین 1400 نرم.

برنامه ای هم برای مسافرت نداشتم. هفته آخر هی رفتم سایت ها رو بالا پایین کردم که حداقل یه کیش با رعایت پروتکل ها برم، دیدم حوصله ندارم از خونه تکون بخورم از اون ور هم دلم مسافرت می خواست و حوصله دوهفته تو خونه نشستن هم نداشتم. از اون بدتر تحمل اوناییه که تو این وضع عید دیدنی میان یا دعوت می کنن!!! آخر گفتم حوری ولش کن، یه چیزی میشه. این عید هم یه جوری می گذره.

تا اینکه سه شنبه آخر سال مامانم پرسید اگه تهران جا رزرو کنیم میای؟گفتم مگه قرمز نیست؟گفت نه، نقشه کرونا دادن که همه جا زرده به جز خوزستان. منم دیدم حالا که در دیزی بازه بذار بگم باشه.این همه وقت قرنطینه بودم والا اوضاع مملکت که بهتر نشده و با این روند هم نمیشه!

جمعه ساعت ده  از شاهرود راه افتادیم تهران، ساعت چهار عصر رسیدیم و اول ورودی شهر به خاطر تصادف یه کم ترافیک بود. جاهای دیدنی رو که نمی شد بریم واسه همین رفتیم بازارگردی کردیم.

 

شنبه30 اسفند

برنامه کلی حسب نظر من! این شد که صبح ها بریم موزه و جاهای دیدنی و عصرها هم بازار تا همه اعضای خانواده راضی باشن. من هر دو رو دوست دارم ولی بقیه تک بعدی اند!

از سه و نیم نصفه شب که به خاطر گرمای ناشی از شوفاژی که به خواهرم تاکید کردم زیادش نکن بیدار شدم دیگه خوابم نبرد. از پا درد و خستگی داشتم می مردم.

خب موزه های تحت نظارت سازمان میراث فرهنگی و گردشگری که کلا امروز تعطیل بودن، باغ پرندگان و شهرک سینمایی هم به لطف کرونا کلا تعطیله، مجبور شدیم بریم به دامان طبیعت! واسه همین رفتیم دربند! کلی پیاده رفتم ولی یه جایی دیگه دیدم به اون آبشار دوقلو هدف انگار قرار نیست برسم، از یه خانمی که داشت برمی گشت پرسیدم چقدر دیگه مونده؟ گفت باید با تجهیزات بری! اون آقا رو نگاه (مجهز به کوله کوهنوردی بود) منم که دیگه از نفس افتاده بودم تو اون سراشیبی سنگی، تصمیم گرفتم برگردم! اندازه شیرینی روز اول عید کالری سوزوندم دیگه.



بعدش رفتیم تجریش، اول یه دور تو بازار زدیم و بعد رفتیم امام زاده صالح نماز بخونیم که مثلا فاصله اجتماعی هم گذاشته بودن ولی من با اینکه زیر پنجره بودم دیدم تا دو سه دور اذان اقامه تموم نشه نماز بخون نیستن خودم خوندم و سریع اومدم بیرون. بعد تو حیاط ایستاده بودم و همینطور که جمعیت زیاد می شد من بیشتر به سمت در می رفتم، دیگه  بعد از دعای توسل موقع تحویل گرفتن سال بعد، بیرون از امام زاده بودم. بعدش هم برنامه امون ناهار و استراحت بود.


 

دیگه تا از خواب ظهر بیدار شدیم و ویندوزمون بالا اومد شش و نیم هفت عصر شده بود، به خاطر ممنوعیت تردد بعد از ساعت نه مجبور بودیم یه جایی بریم که سریع تموم شه! بازارها هم 99%تعطیلند،برای همین رفتیم بام تهران، یک ساعتی اونجا پیاده روی کردیم و بعد برگشتیم.

 

یکشنبه 1 فروردین 1400

 

صبح رفتیم مجموعه توچال. با توجه به پیاده روی دیشب دیگه می دونستیم همین اول یه راست بلیط اتوبوس به ایستگاه یک رو باید بگیریم! بعد بلیط تله کابین ایستگاه یک به هفت رو گرفتیم و رفتیم بالا. توصیه می کنم جهتی بنشینید که پنجره اش به طرف شهر باشه نه طرفی که کوه کوه کوهه. همین طوری که از شهر دور می شدیم، ساختمونا قوطی کبریتی تر می شدن.





تو ایستگاه پنج که شروع کوه های برفی بود تله کابین رو باید عوض می کردیم. برف شدیدا چشمم رو میزد. علیرغم پوشیدن کلی لباس گرم، ایستگاه هفت که برای اسکی بازاس خیلی سرد بود. بهترین توصیفی که می تونم کنم اون صحنه کارخونه هیولاهاس که در برای سالیوان  به سمت قطب باز شد، همونجوری سرما و باد بود. اسکی بازا با تله سیژ مجزا قسمت بالا برمی گشتن و دوباره اسکی می کردن به سمت پایین.



ما هم دیدیم خیلی سرده دیگه و داره برف میاد سریع سوار شدیم و برگشتیم همون ایستگاه پنج که برای کوه نوردهاست. شهر زیرپامون بود، هوا سرد، آلاچیق و تاب و سرسره و نمازخونه هم داشت. یه قهوه با قیمت سرگردنه ای هم از کافه اش گرفتیم. خب آب با تله کابین میاد بالا، پس حق دارن. یه نیم ساعت سه ربعی اونجا بودیم و از مناظر لذت بردیم. موتور مخصوص برف هم بود.




بعد برگشتیم ایستگاه اول. سیب زمینی سرخ کرده گرفتیم و جرات سورتمه و تله سیژ هم که نداشتیم، واسه همین بعد از چهار ساعت و خرده ای از اونجا برگشتیم. بعدش ناهار رفتیم و یه کم تو یه بازاری دور زدیم. عصر هم به خاطر بچه های تور! رفتیم پارک ژوراسیک و حشراتش. حیوونای منقرض شده از جمله دایناسور و ماموت و غیر منقرض شده رو درست کردن و یه دکمه لمسی کنار هرکدوم هست که وقتی میزنی صدایی میدن و  فکی دمی دستی تکون میدن! تجربه جالبی بود. به نظرم آقا شیره از همه طبیعی تر و قشنگ تر بود. دکمه بخش حشرات هم شروع می کرد به توضیح دادن همون نوشته های تابلوی کنارش یه کم هم تکون می خوردن. یک خانمی چون از سوسک بدش میومد حتی جلوی همین مصنوعیش هم نرفت. برای مگس یک صدایی گذاشته بودن که نفرت پیدا کنی از مگس! ونوس حشره خوار به نظرم پارادوکس اسم و رفتار بود! یه اسب ریزه میزه واقعی هم بود که بچه ها سوارش می شدن و عکس می گرفتن باهاش.



موقع برگشت غروب بود و برج میلاد افتاده بود وسط آسمون صاف و خیلی قشنگ شده بود.


دوشنبه 2 فروردین

 

امروز ساعت نه جدید بیدار شدم. تا حاضر شدیم ساعت ده شد و رفتیم موزه زمان.



دیدن سیر ساعت ها از آفتاب و میله درعصر باستان تا شمع و روغن و گره طناب و مکانیکی رسیدیم چهار عدد دیجیتالی در قرن 21 در نوع خودش جالبه.



 اولین دستگاه ورود و خروج کارمندان هم تو موزه بود. ولی حکایت بعضی ساعتا به نظرم همون قضیه مداد روسی هستش. مخصوصا اون ساعت چینیه.



 

بعد اومدیم بریم کاخ سعد آباد که دیدیم یه بخشی از راه رو بستن و جای پارک هم نیست.  قیدش رو زدیم دیگه. رفتیم یه کم بازارگردی و عصر یه سر شهر ری رفتیم و بعد برگشتیم خونه.

تو تهران یک سری دکه بود که ماسک و ضدعفونی کننده میفروخت. آقای پدر رفت یک جعبه ماسک خرید و وقتی آورد دیدم غیراستاندارترین ماسک ممکن هست! فقط بلدن برای ما نامه بزنن برین بازرسی ماسک داروخونه و هفتگی هم گزارش بدین. دکه بیخ گوش خودشون وضعش اینه.

سر به بیابان: کویر رضا آباد

کویر رضا آباد

7 و 8 اسفند 99

هفته قبل پنج شنبه هوا بارونی بود و حتی با اینکه به سمت دامغان و چشمه علی فرار کردیم باز هم ابری بود و چون چشمه علی بسته بود سر از آبشار خوشدر در آوردیم. تو یکی از آلاچیق ها نشستیم و آتیشمون رو روشن کردیم تا غذا بپزیم و آبشار خیلی کم آب ولی حوضچه پرآبی نزدیکمون بود. جمعه هوا بهتر بود و به زور بچه ها به سمت جنگل رفتیم. گزینه اول که وارد استان بعدی می شد و مجبور بودیم برگردیم و گزینه دوم که جنگل اولنگ بود و همون اول های مسیر ماشین تو یخ گیر کرد و مجبور شدیم پیاده بشیم تا بتونه برگرده!


بنابراین با این اوضاع ابری امروز تصمیم گرفتیم به سمت کویر رضاآباد بریم که سه ساعت تا شاهرود فاصله داره. روز قبل شماره یک اقامتگاه رو از اینترنت پیدا کردیم و زنگ زدیم که گفت پره ولی ما تصمیم گرفتیم یه جایی پیدا می کنیم که یک شب رو بمونیم  و باز هم نه و نیم صبح راه افتادیم! مزیت این کویر اینه که روستا و اقامتگاه ها کاملا به تپه های شنی چسبیده.



وقتی اونجا رسیدیم هوا نه تنها ابری بود فوق العاده هم سرد بود! در حدی که شب چندتا بلوز و پالتو هم جواب نمی داد. اقامتگاه های بومگردی هم همشون پر بودند ولی چون خانواده بودیم (از نظر ایراد گرفتن گشت) یک خانمی گفت من خونه خودمون رو بهتون اجاره میدم که از اقامتگاه هم بهتره و خودم خونه مادر شوهرم میرم. خونه مادر شوهرش هم  اون طرف حیاط بود. روستا برق کشی داشت ولی گازکشی نداشت و فقط یک بخاری نفتی تو هال بود که باید دوبار در روز توش نفت بریزن. ناهاری که با خودمون آورده بودیم رو خوردیم و  رفتیم کویر نوردی و قل خوردن و سرخوردن رو تپه ها. بعدش یه کم تو روستا راه رفتیم و شترها و بره و ببعی هارو تو خونه هاشون دیدیم.یه بز تک شاخ هم بینشون بود که خودش رو با اون می خاروند. یک بز هم بود که داشت اون طرف دیوار رو دید می زد.


از یه سوپری کوچولو خوراکی گرفتیم و برگشتیم خونه. امشب ماه کامل بود و حدود ساعت هشت شب هوا صاف شد. ماه آسمون رو روشن کرده بود، برای همین تعداد ستاره های قابل رویت مثل حیاط خونه خودمون ولی با میدان دید وسیع تر بود. دیتا کلا اینجا آنتن نمی داد.به خاطر سرمای هوا و خستگی با همه اون بلوز و پالتو،  یک  پتو مسافرتی و یه پتو گلبافت و یک پتو ازین ها که دورش رو ملحفه می دوزن رو خودم انداخته بودم و کنار بخاری نفتی حدود ساعت نه و نیم شب خوابیدم.  نصفه شب بیدار شدم و احساس کردم موقع نماز صبحه! ساعت رو نگاه کردم و دیدم تازه 40 دقیقه بامداده! گفتم عجب شب طولانی ای! بلند شدم با آخرین تکه نانی که آورده بودیم شام خوردم و دوباره خوابیدم.

صبح بیدار شدم و یه کم احساس سرما می کردم. خوشبختانه هوا آفتابی بود. آقای پدر رفته بود برای صبحانه نون بخره ولی چون سهمیه آرد روستا سه روز بود که نرسیده بود نون رو  فقط به بومی ها و مهمون اقامتگاه ها می دادن که از قبل تعیین شده بودن. صبحانه امون شد بیسکوییت و شیرکاکائوهایی که با خودمون یه جین ازشون آورده بودیم. بعدش رفتیم کویرگردی. ماشین های سافاری اجاره ای هنوز  نبودند. ولی یه ماشین شخصی بود که پشتش هم نوشته بود "شاید بتونی از من جلو بزنی ولی من همه جا می تونم برم". آفتاب گرم می تابید و باد سرد می وزید و ماسک رو به خاطر باد باید می زدم. علیرغم ظاهر پیاده روی نرم روی رمل ها واقعا نفس کم میاوردم. ولی در کل پیاده روی تو کویر حس خیلی خوبی داره. من کویر رو از جنگل بیشتر دوست دارم.



بعدش راه افتادیم تا برگردیم خونه. یه جا وایستادیم تا شترهایی که می چریدن رو ببینیم. نمی دونم اون خارها چجوری از گلوشون پایین میره! خواهر 11 ساله ام گفت اینا هم که همش فقط می خورن! گفتم می خوای بشینن ریاضی حل کنن؟! گفت آره، تعداد بچه هاش رو حداقل بدونه!کاشکی منم شتر بودم و فقط می خوردم و می خوابیدم! بهش گفتیم اینارو آخر می برن ذبحشون می کنن تا آدم ها بخورنشون!گفت من فرار می کردم!گفتم پس چون شتر خوبی نمی شدی، آدم خلق شدی!


بعدش به روستای قلعه بالا رسیدیم و نون خریدیم. نونوا که خانم بود نون های اضافی رو گذاشته بود تا خشک بشن! بعدش راه افتادیم و رفتیم میامی. تو پارک سه چنار (فکر کنم بام میامی حساب بشه) آتیش روشن کردیم و غذامونو پختیم. یکی دو ساعت اونجا نشستیم و بعدش هم اومدیم شاهرود .

شاهرود، قاره کوچک: کویر چاه جام،آبشار ابرسج، آرامگاه بایزید بسطامی، آبشار تنگه داستان، جنگل


چهارشنبه 22 بهمن99

کویر چاه جام

امروز تصمیم گرفتم سر به بیابون بذارم! اگر کویر رفته باشید سکوت عمیق تری که نسبت به جنگل داره رو کاملا متوجه میشین، حتما برای همینه که میگن طرف آخر سر به بیابون گذاشت! خب نزدیک ترین کویر به خونه ما، کویر چاه جام با فاصله یک ساعته بود. ساعت یک ظهر بعد از خوردن ناهار راه افتادیم و از جاده طرود که پر از کوه های رنگارنگه به سمت چاه جام رفتیم و یکی دو ساعت کویر گردی کردیم. چندتا خانواده دیگه هم تو کویر بساط پیک نیک داشتن. کویر اینجا پوشیده از تاغ هست و نمیشه روی تپه ها قل خورد، هوا معتدل بود و یک کمی هم شن های زیری نم داشت. مسئول اقامتگاه اینجا می گفت برج1-2 اینجا سرسبزه و از تابستون تا برج 10 به خاطر آلودگی نوری خیلی پایین کهکشان راه شیری شب ها در سمت جنوب دیده میشه. چون امشب هوا نیمه ابری هم بود تصمیم موندن نداشتیم. رفتیم طرود بنزین زدیم و نخلستانش رو دیدیم و از جاده دامغان برگشتیم شاهرود. وسط راه یک جا که خیلی تاریک بود ماشین رو نگه داشتیم تا به آسمون نگاه کنیم، وقتی آقای شکارچی رو با همه دوستاش دیدم اونجا فهمیدم چقدر آلودگی نوری آسمون خونه امون زیاده که آقای شکارچی همیشه تک و تنهاست!




پنجشنبه 23 بهمن

آبشار ابرسج

آبشار ابرسج به خاطر یخی بودنش معروفه. امروز که ما رفتیم و حدود نیم ساعت پیاده روی هم کردیم یک آبشار یخی و یک آبشار غیریخی اینجا دیدیم.




آرامگاه بایزید بسطامی

بعدش هم رفتیم مقبره بایزید بسطامی نماز بخونیم تا بریم مقصد بعدی. به خاطر کرونا درب قسمت نمازخونه رو بسته بودن و بیرون یک فرش انداخته بودن و چندتا مهر و سجاده گذاشته بودن. اعتراف می کنم بچه که بودم فکر می کردم کتاب تذکره الاولیا برای مادر و پدرهاست چون همیشه انجمن اولیا و مربیان رو شنیده بودم. بعدها هم فکر می کردم متن سنگینی داشته باشه! وقتی بالاخره این کتاب رو تو دوران دانشجویی خوندم دیدم هم متنش قابل درکه هم جدا از بخش طریقت خیلی عرفانیش  واقعا چقدر میشه از رفتار این بزرگان برای زندگی معمولی چیزی یاد گرفت... .از بخش تذکره بایزید بسطامی چند مورد رو از سایت گنجور میذارم:


نقل است که او را نشان دادند که فلان جای پیر بزرگ است. از دور جایی، به دیدن او شد. چون نزدیک او رسید آن پیر را دید که او آب دهن سوی قبله انداخت. در حال شیخ بازگشت. گفت: اگر او را در طریقت قدری بود خلاف شریعت بر او نرفتی.


و گفت: ذکر کثیر نه به عدد است لکن به حضور بی غفلت است.


نقل است که عبدالله را وقتی مصیبتی رسید خلقی به تعزیت او رفتند.گبری نیز برفت و با عبدالله گفت: خردمند آن بود که چون مصیبتی به وی رسد، روز نخست آن کند که پس از سه روز خواهد کرد.

عبدالله گفت: این سخن بنویسید که حکمت است.



آبشار تنگه داستان

این آبشار سمت مجن هست و تابستون هم رفته بودیم. خوبیش اینه اصلا پیاده روی نداره و با پله های فلزی پیچی میریم بالا تا به بالاترین قسمتش برسیم.اطرافش هم کلی آلاچیق هست. امروز تو یکی از آلاچیق ها نشستیم تا غذا بخوریم که یک سگ اومد طرف ما.آقای پدر دلش سوخت و براش نون انداخت، حالا بعدش شش تا سگ دور سکوی ما بودن و بهمون زل زده بودن و هرچی نون مینداختیم نمیرفتن دیگه! لقمه اول من از ترس حمله اینا از گلوم پایین نمی رفت. آخر همه چی رو جمع کردیم و دوباره سوار ماشین شدیم تا بریم!







به خاطر ممنوعیت تردد بین استان نمی شد تا دریا بریم. ولی تو همین گشت و گذار به سمت تاش که دنبال چشمه هفت رنگ بودیم و دیگه به خاطر پیاده رویش نمی شد امروز  تا اونجا بریم، به یه دریاچه ای  رسیدیم که نمیدونم اسمش چیه! اگر زمین اطرافش گلی نبود می شد به یاد دریا کنار ساحلش نشست!


جمعه 24 بهمن 99

جنگل

امروز ظهر سمت جنگل جاده گرگان راه افتادیم. تا جایی که محدوده استان سمنان هست می تونستیم بریم. یک جایی زیراندازمون رو پهن کردیم و آتیش روشن کردیم تا غذا رو بپزیم. بعدشم یه کم برف بازی! بعضی ها با کفپوش ماشین از رو تپه برفی سر می خوردن ولی من چون همش تصور می کردم اگر اینکار رو کنم از همون بالا عین توپ قل قلی پایین میفتم این کار رو امتحان نکردم!


محل اتراقمون:




پارک جنگلی شیرآباد

پارک جنگلی شیرآباد

پنج شنبه 27 شهریور 1399

ساعت ده و نیم صبح از شاهرود به سمت آزادشهر راه افتادیم.حدود ساعت 1 ظهر به امامزاده قاسم آزادشهر رسیدیم و آنجا ناهار خوردیم.ساعت 4 به سمت پارک جنگلی شیرآباد در شهر خان ببین (نزدیک گرگان) رفتیم تا آبشارش را ببینیم. قبل از ورودی پارک یک اقامتگاه دارای سوییت و داخل پارک چند آلاچیق با سرویس بهداشتی بود. تا آبشار اول 800 متر فاصله بود که نصف مسیر آن سنگفرش شده و سربالایی بود و بقیه مسیر خاک پاکوب بود و مسیر کم کم باریکتر می شد.مسیر سرسبز، روح نواز و خلوتی بود. از دو پل چوبی هم باید رد می شدیم که بعضی از قسمت های آن کنده شده بود، در راه چندین صفحه فلزی برای ساختن پل رها شده بود. ما تا آبشار اول رفتیم و مدتی روی سنگ های روبروی آن نشستیم. مردها از صخره کنار آبشار بالا می رفتند و در استخرشیرجه می زدند. چون شش آبشار دیگر مسیر سخت تری داشت و به اینجا دیر آمده بودیم از آن ها بازدید نکردیم تا قبل از تاریکی هوا بتوانیم به جاده توسکستان برسیم، البته می گفتند آبشار اول از همه پرآب تر است و برای بازدید هر 7 آبشار باید از صبح به اینجا بیایید.