13 شهریور 1399
منطقه قطری شاهرود
امروز به منطقه قطری رفتیم که آبشار پیدا کنیم. منطقه قطری نزدیک روستای ابر هست. ماشین رو کنار امامزاده اش پارک کردیم و به سمت آبشار راه افتادیم. نزدیک امامزاده تقریبا بیست تا آلاچیق، یک ساختمون با چندتا سوئیت و یک ساختمون سرویس بهداشتی ساخته شده است.
پیاده روی در مسیر رودخانه برای یک ساعت طول کشید (2 کیلومتر) و آخر به یک آبشار کوچک و کمی بالاتر از آن به یک چشمه کوچک رسیدیم. چشمه آب خنک و گوارایی داشت. در کل مسیر خلوتی بود و برای پیک نیک هم گزینه خوبی هست. تا یک جاهایی از این مسیر رو با ماشین میشه رفت. بعد برگشتیم و رفتیم داخل یکی از آلاچیق های نزدیک امامزاده و ناهارمون رو خوردیم و یک ساعت استراحت کردیم و چای و سیب زمینی آتیشی هم درست کردیم.
11 فروردین 98
صبح وسایل را جمع کردیم و به سمت اصفهان راه افتادیم. اصفهان هم در برنامه نبود. ولی چون دیدیم نزدیک شهرکرد است و شهرکرد هم دیگر چیزی ندارد تصمیم گرفتیم بیاییم اینجا تا اقوام مادربزرگ مادری ام را هم ببینیم. پس با اینکه جاذبه های اصفهان زیاد است ولی وقت زیادی برایش نداشتیم چون تعطیلات هم دارد تمام می شود و باید این مسیر طولانی آمده را برگردیم و با وجود این اوضاع جوی و احتمال سیل و بسته شدن جاده ها به موقع به خانه برسیم. اصفهان گردی خودش پروژه تعطیلات جدایی می خواهد. برای همین قرار شد کلیسای وانک و آکواریوم را برویم که تا حالا اصلا نرفته ام. ساعت یازده و نیم به اصفهان رسیدیم و به سمت کلیسای وانک در محله جلفا رفتیم. نم نم باران هم می آمد. کلیسای وانک پارکینگ داشت ولی ما ماشین را در خیابانی پارک کرده بودیم که اول کلیسای بتلهم را می دیدیم. بعد به مجموعه کلیسای وانک رفتیم که یک ساختمان کلیسا و دوتا ساختمان موزه مربوط به ارامنه را داشت. داخل کلیسا یک راهنمای صوتی تصاویر را توضیح می داد و با لیزر نقاشی مربوطه را روی دیوارهای کلیسا نشان می داد. از نظر تعداد نقاشی ها، کلیسای بتلهم زیرمجموعه این کلیسا محسوب می شد. بعد موزه مردم شناسی ارامنه را دیدیم و یک موزه دیگر بود که اشیا قدیمی و ماجرای نسل کشی ارامنه در آن بود. صلیب های چوبی منبت کاری زیبای زندگی حضرت عیسی (ع) هم آنجا بود که ظرافتش برایم باورنکردنی بود.
بعد به نزدیک ترین شعبه رستوران بریانی اعظم رفتیم که خیلی شلوغ بود و چون تحویل بیرون بر ده دقیقه ای و تحویل داخل رستوران یک ساعت طول می کشید غذا را بیرون بر گرفتیم و در پارک روبرویش نشستیم و خوردیم. هر بریانی اندازه یک نفر بود و از نظر ظاهری چیزی شبیه گوشت کوبیده شده آبگوشت بود ولی یک طمع کاملا جدیدی داشت و خوشمزه بود. من چون با همان بریانی سیر شده بودم آبگوشتش را نخوردم. بعد مجموعه ناژوان رفتیم تا آکواریوم را ببینیم. ابتدا دم در به زور عکس خانوادگی با یک پرده سبز رنگ می گرفتند و فیش شماره داری می دادند که اگر می خواستی موقع خروج از آکواریوم پول می دادی تا کنار ماهی ها بگذارندت و چاپش کنند. آکواریوم هم خیلی خوب بود و علاوه بر آکواریوم ماهی های مختلف یک تونل آکواریوم هم داشت.
جالب ترین آکواریوم برایم یک آکواریوم پر از ماهی های راه راه سیاه و خاکستری بود که همه خسسسسته بودند، نه باله زدنی نه شنایی، عملا ثابت بودند و همان جریان کم آب یک اپسیلون تکانشان می داد.
آخر آکواریوم با سه ماهی بزرگ را می دیدی که کلی جنب و جوش دارند یا آکواریوم پر از ماهی های ریزتر که دائم شنا می کنند ولی اینها خیلی خسته بودند. حتما راه درازی را از اقیانوس آمده بودند و باله هایشان تحت فشار بوده است و هنوز خستگی راه از تنشان در نیامده است. آن گونه های گوشتخوار و سمی و خطرناک هم واقعا قیافه هایشان حاکی از اعصاب نداشتن بود.یک استخر پر از ستاره دریایی هم داشت.
بعد بیرون آمدیم و به سمت موزه صدف رفتیم. با مجسمه مامان بزرگ و بابابزرگ و گورخر هم عکس گرفتیم.
موزه صدف هم خیلی زیبا بود. برای من که عاشق صدف و گوش ماهی هستم و از جنوب انقدر گوش ماهی متنوع جمع کرده بودم دیدن آنها در اینجا با اسم و زندگی نامه شان باعث می شد بیشتر باور کنم این ها هم جاندار بوده اند. تازه فهمیدم اندازه های ده و شاید صدبرابری چیزی که جمع کرده ام هم با رنگ های مختلف در دنیا وجود دارد. صدف های بزرگ نارنجی، بنفش، قرمز و زرد را برای اولین بار اینجا می دیدم.
کلکسیون موزه برای یک کاپیتان کشتی بوده است. دیگر واجب شد کشتی کروز را هم یک روزی بروم. اگر بتوانم همه ساحل های دنیا را ببینم می توانم موزه صدف هم بزنم. اینجا اگر در سایت tripadvisor برای این موزه نظر و کامنت می گذاشتی یک هدیه می گرفتی. بعد از کلی تقلای من با این سرعت زیرزمینی اینترنت یک صدف نارنجی هدیه گرفتم. از مسئول موزه پرسیدم ستاره دریایی ها را چگونه خشک می کنید که گفت با تزریق فرمالین هفت یا نه درصد.
درباره کتاب اطلس نرم تنان خلیج فارس هم پرسیدم. آخر دنبال کتابی درباره جانداران خلیج فارس بودم. در موزه فهمیدم بعضی چیزهایی که در جنوب جمع کرده ام و فکر می کرده ام بخش شکسته یک جاندار است خودش یک موجود جدا با گوشت است. مثل توتیا و آن گوش ماهی های دراز و باریک. برای موزه، صدف های دوکفه ای را باز و تخلیه می کنند بعد با چسب چوب می چسبانند.
توتیایم چون مقاومت کمتری از صدف و گوش ماهی داشت در مسیر خرد شده بود.بقیه موزه های مجموعه را نرفتم چون خیلی علاقه ای به خزندگان و پرندگان نداشتم. مجموعه، شهربازی هم داشت.
جزیره کیش
3 فروردین 1398
مقصد بعدی برنامه ریزی شده یاسوج بود ولی چون مسیر طولانی بود می خواستیم بوشهر هم برویم. فقط برای یاسوج جا رزرو کرده بودیم برای همین چند روز آزاد در برنامه سفر داشتیم.
ساعت یازده و نیم هتل را تحویل دادیم که به سمت بندر لنگه برویم. فقط دو ساعت درگیر دور خود چرخیدن و خروج از شهر بودیم. باران شدیدی می آمد. بعد هم که به بندرلنگه رسیدیم هتلش پر بود. یک اقامتگاه بومگردی هم داشت که هم قیمت هتل بود ولی اگر کسی از شلوغی خوشش نیاید، که آنجا بیداد می کرد، ترجیح می داد پول هتل را به چنین جایی ندهد. دیگر چون ظرفیتش پر بود اتاق هایش را هم نگاه نکردیم.
به سمت بوشهر راه افتادیم که پارسیان بمانیم. به خاطر تابلوهای متعدد نمایش دهنده فاصله بندرآفتاب، وسط راه به سمت بندر آفتاب پیچیدیم که اگر شد به کیش برویم. ولی چون بندر چارک نزدیک تر بود و نزدیک غروب شده بود به آنجا رفتیم. دیدیم یک صف ماشین منتظر است تا با لندکرافت به کیش برود ولی درِ ورود به اسکله را بسته اند. طبق بنر قیمت ها، هزینه رفتن به کیش از اینجا خیلی کمتر از بندرلنگه بود. ولی مهمانپذیرش که آسانسور هم نداشت و از تعداد خیلی زیادی پله باید بالا می رفتی تا به اولین اتاق ها برسی، شبی یک میلیون و خرده ای بود. هتل سه ستاره بندرعباس و آن هتل پر شده بندر لنگه شبی پانصدهزارتومان تومان بود. در کل به نظر بندرچارک از دوتا بندر دیگر (آفتاب و لنگه) برای رفتن به کیش بهتر بود چون شناور بیشتری رفت و آمد داشت و سوئیت هم زیاد داشت، ولی بندرآفتاب فقط تجاری-مسافری است و گویا ساکن بومی ندارد. بعضی ها در ماشین یا در همان پارک نزدیک به ساحل و اسکله می خوابیدند. شناور مسافربری هم فقط افرادی را می برد که وضعیت اسکان مشخص شده داشته باشند (برگه رزرو هتل).
یک مسجد تک منار به اسم علی بن ابیطالب داشت. وضوخانه اش هم مثل مسجدهای دیگر جنوب، پاشورخانه با دمپایی داشت. آنجا نماز خواندیم. ساکنین بومی اتاق های خانه هایشان را اجاره می دادند. یک نفر چند اتاق در اطراف خانه اش درست کرده بود که هر کدام سرویس بهداشتی مجزا هم داشت. یک اتاق با سرویس بهداشتی و پارکینگ گرفتیم که شب بخوابیم و صبح اگر شد به کیش برویم، اگر هم نشد مسیر قبلی به سمت بوشهر را ادامه بدهیم. کیش اصلا در برنامه ریزی ما نبود چون قرار بود بوشهر برویم. ولی برای شهرهای بندرعباس تا بوشهر جایی را رزرو نکرده بودیم و برنامه مان آزاد بود.
شب کنار دریا رفتیم و تحت نور چراغ قوه گوشی تعداد زیادی صدف و گوش ماهی متنوع جمع کردیم. مرجان هم برداشتم. یک مدل صدف سفید، شکل گل ارکیده هم بود. اول که کنار ساحل رفتم می خواستم فقط به موج دریا گوش بدهم و هوای دریا را استنشاق کنم برای همین ظرف یا پلاستیکی برای جمع کردن گوش ماهی نیاورده بودم. ولی وقتی دیدم آن قدر صدف و گوش ماهی متنوع و زیبا دارد دلم نیامد دست خالی برگردم برای همین جورابم را درآوردم و هر چه جمع می کردم را در آن می ریختم. تنوع جانداران و بی جانان ساحلی دریای جنوب اصلا قابل مقایسه با شمال نیست. مزیت مهم دیگر دریای جنوب برای من بوی کمتر آن است.
بعدها با گوش ماهی ها برای جلوی در اتاقم آویز درست کردم تا همیشه جلوی چشمم باشند.
4 فروردین 98
صبح ساعت شش و نیم بیدار شدیم و آماده شدیم که در صف ماشین برای رفتن به کیش بایستیم. وقتی رفتیم دیدیم صف تا خارج از بندر ادامه پیدا کرده است. در حین منتظر بودن آقای پدر در صف، ما کمی کنار دریا رفتیم. بعضی ها در صف ماشین جا می زدند که آخر در نزدیکی اسکله چند نفر نگذاشتند یکی که چندین بار جا زده بود بتواند باز جا بزند. کل وسایل باربند را هم باز کردیم و زیر پا و روی صندلی گذاشتیم چون باربند در جزیره کیش ممنوع بود. بالاخره بعد از چندین بارگیری پنجاه تایی و هشتادتایی ماشین، ساعت 12 ظهر نوبت ما شد که آخرین های این سری بودیم و تا آمدن لندکرافت بعدی معلوم نبود چقدر طول بکشد. با ماشین داخل لندکرافت رفتیم. تا کیش دو ساعت راه دریایی بود. پوستم با این که ضدآفتاب SPF50 زده بودم شدیدا می سوخت. به طور عملی کاملا حرف استادم در دوران تحصیل را توجیه شدم که آب و برف بیشتر پوست را می سوزاند. در کشتی بودن حس خیلی خوبی داشت. بعدها که به لندکرافت فکر می کردم یاد این قضیه افتادم که دوستم می گفت من می آیم سانتافه جذب کنم، فرغون گیرم می آید. حکایت من این جا دقیقا حکایت فرغون بود، چون چند ماه بود که عکس کشتی کروز را به دیوار اتاقم زده بودم و حالا سوار لندکرافت بودم. به کیش رسیدیم. هنگام ورود به جزیره، اداره راهنمایی و رانندگی یک برگه داد که در آن قوانین این آرمان شهر را نوشته بود: کثیف بودن ماشین ممنوع، باربند ممنوع، حق تقدم با عابر است، بوق زدن ممنوع و الخ و عدم رعایت هر کدام خلاف محسوب می شد. دنبال سوئیت گشتیم. پدیده کلی بنر و تبلیغات سوئیت داشت و اول به خاطر توصیه یکی از دوستان به آنجا سر زدیم. جاهای خالی بیشتر شبیه یک خوابگاه عمومی بود. برای همین تصمیم گرفتیم در جای دیگری دنبال سوئیت بگردیم. از نگهبان مجتمع مسکونی ابتدای مسیر برگشتمان پرسیدیم که آیا اینجا سوئیت برای اجاره روزانه دارند یا نه که نداشت. داشتیم از آن منطقه خارج می شدیم و قرار بود برویم سوئیتی را که عکسش را در تلگرام برایمان فرستاده بودند و امکان بازدید حضوری قبل از پرداخت وجه نبود را بگیریم که یک ماشین مشکی شاسی بلند دنبالمان راه افتاد و با بوق صدایمان زد. گفت شما دنبال سوئیت بودید؟ احتمالا همان نگهبان به او خبر داده بود. همان اول یک سوئیت یک خوابه با تخت دونفره دیدیم و به هوای مبلمان و صندلی دونفره تخت خواب شو و مناسب بودن قیمتش آن را اجاره کردیم. گرچه بعدا دیدیم صندلی اهرمش خراب است و تخت نمی شود، ولی خب برای دو سه شب خیلی مهم نبود. سوئیت تمیزی بود. از لباسشویی اش هم می توانستیم استفاده کنیم. جایش هم در کوچه سحر شهرک صدف، یعنی نزدیک مراکز خرید و تفریحی بود. اتفاق مهم از دیروز تا امروز برای من چه بود؟! پربودن آن هتل و آمدن ما به کیش بدون برنامه ریزی قبلی بهترین خاطره این سفر و شاید سفرهای زندگی ام باشد. این که بدون برنامه ریزی و اتفاقی، همه چیز خوب پیش برود آن هم برای چنین شرایطی، حداقل در زندگی من، خیلی نزدیک انتظار نیست.
شب به بازار مروارید رفتیم. به نظرم بازار زیبایی است و چون بخش عمده آن را مدیون نورپردازی اش هست، آمدن به این جا در روز آنقدر نمی تواند آدم را مسحور کند. راسته خیابان روبروی بازار، چندین رستوران داشت و شام را در یک فست فودی خوردیم.
5 فروردین 98
طبق اخبار متاسفانه گلستان را سیل برده است و یاسوج و شهرکرد هم که مقصد بعدی ما است اوضاع هوای خوبی ندارد. شیراز و جاهای دیگر هم سیل آمده است. یکی از گزینه های موقت ما بعد از بندر عباس شیراز بود ولی بعد تصمیم گرفتیم بوشهر برویم و الان هم که کیش هستیم. خلاصه مملکت را آب برده است و ما هم در دورترین نقطه ممکن از خانه هستیم.
امروز هوای اینجا ابری بود و مدام پیامک می آمد که حمل و نقل شناور به کیش و بالعکس متوقف شده است.
اول مرکز خرید مرجان کیش رفتیم. بعد مرکز تجاری کیش رفتیم و با اینترنت رایگان آن به دنیای مجازی وصل شدم. سعی می کنم در مسافرت ها بسته اینترنت نگیرم تا بیشتر تمرین کنم در لحظه زندگی کنم. راستش اگر مسافرت خوب باشد اصلا نه وقت می کنی نه حوصله داری که به دنیای مجازی وصل شوی. جزیره یک وای فای رایگان آی کیش داشت که لینک دانلود نرم افزارش موقع ورود برایمان پیامک شده بود.
کل امروز را به بازارگردی گذراندیم. خیلی دوست داشتم کشتی آکواریوم را بروم ولی چون اعلام کرده بودند شرایط جوی خوب نیست اصلا سراغش نرفتیم.
یک مغازه روسری فروشی رفتم و یک شال خریدم. فروشنده که خانم مسنی بود می خواست بقیه مدل ها را هم نشانم بدهد. گفتم من خیلی سخت گیر هستم خودتان را اذیت نکنید و فقط همین را حساب کنید. گفت "چرا سخت گیری؟ تو زندگی بهت سخت می گذره!" گفتم هستم دیگر. آخر هم نتوانست راضی ام کند.
6 فروردین 98
کیش
روز را با بازارگردی شروع کردیم. تقریبا همه بازارها را رفتیم. دیگر واقعا از بازار سیر شده بودم. برای تا آخر امسال همه چیز خریده بودم.
تا ماه ها بعد واقعا انگیزهای برای بازار رفتن نداشتم. چون خیلی سخت گیر هستم اگر چیزی لازم داشته باشم خریدنش برایم مصیبت العظما است. اینجا از هرچه خوشم آمد چه در حال حاضر لازم داشتم و چه نداشتم خریدم. تجربه به من ثابت کرده است وقتی از چیزی خوشم آمد همان موقع بخرم. وای به روزی که لازم داشته باشم و بخواهم بخرم، مگر چیز مناسب پیدا می شود؟! نکته مهم دیگر اینجا باز بودن یکسره بازارها به مناسبت عید نوروز بود. این باعث می شد صبح وارد بازارها شده و شب خارج شویم. احساس سیری از بازار خیلی خوب است. روزی یک بار هم کنار ساحل می رفتیم و مرجان و اگر صدفی بود جمع می کردیم.
بازارهای کیش: مروارید، مریم، مرجان، مرکز تجاری کیش، پردیس 1و 2، پاندا، ونوس، مریم 2، دیپلمات، کوروش، رویامال، خلیج فارس
آخرین بازاری که رفتیم بازار خلیج فارس بود. چیز جالبی که آنجا دیدم این بود که یک مغازه یک برگه زده بود "تست قند خون 2000 تومان". با خودم حساب کتاب که کردم دیدم هر دستگاه معمولا اول یک بسته نوار با خودش دارد و وقتی هم که تمام شود، یک نوار هر بسته جدا هزارتومان در می آید. یعنی فرد اپراتور با یک قطره خون از مشتری دوبرابر سود می کند. این همه داروخانه مختلف رفته ام هیچ کدام چنین ایده ای را پیاده نکرده بودند. این ایده راه حل خوبی برای این مسئله است که شاید کسی بخواهد قند خونش را الان بررسی کند ولی قصد خرید دستگاه را نداشته باشد.
شب بعد از بازار خلیج فارس، به خاطر خواهرهایم جای کشتی یونانی رفتیم که شتر هم داشت، قشم هم شتر داشت. من تا جایی که یادم هست می گفتند شتر برای کویر است، شتر ساحلی پس دیگر چیست؟! در محوطه تعداد زیادی مجسمه اسب زیبا هم گذاشته بودند. یک جایی هم بود که یک هواپیمای واقعی را برای بازدید گذاشته بودند. داخلش را کافه کرده بودند.
از جاذبه های تاریخی کیش شهر حریره و شهر زیرزمینی کاریز است. امکانات تفریحی مدرن آبی و هوایی متنوعی هم دارد.
7 فروردین 98
ساعت ده از کیش با لندکرافت به بندرچارک برگشتیم. تقریبا یک ساعت در صف بودیم و موقع خروج خلافی های ماشین را حساب و بعد ترخیص می کردند. خلاصه با حساب پاک برمی گشتی. کل پول انتقال ماشین برای 33 کیلومتر و دوساعت راه دریایی با لندکرافت تقریبا 800 هزارتومان شد. دیگر نشد با آن مجسمه پیرزن مسافر، با کوله پشتی و سوار بر موتور عکس بگیرم. به نظرم نمایش دوران پیری من است.
از بندرعباس کتابچه ای دارم که همه جاذبه های استان هرمزگان را به تفکیک شهرها، راه دسترسی و امکانات اقامتی آنها را نوشته است. این کتابچه به من یادآوری می کند که هرمزگان هنوز جدا از جاذبه های باقی مانده از قشم و کیش که نشد برویم، جا برای چندین بار آمدن را دارد. حاجی آباد، رودان، میناب، سیریک، جاسک، ابوموسی، بندر خمیر، بندر لنگه، بندر کنگ، بستک، پارسیان و بشاگرد شهرهایی بود که این دفعه فرصت گشت و گذار در آنها را نداشتم. سفر به استان هرمزگان برای من یکی از لذت بخش ترین سفرهای زندگی ام بود که دوست دارم باز هم آن را تجربه کنم.
جزیره هرمز
1فروردین 1398
صبح به پایانه مسافری دریایی شهید حقانی رفتیم که ساعت 10 به جزیره هرمز برویم. پایانه تقریبا نزدیک هتلمان بود. سایت اینترنتی رزرو بلیط را به خاطر تعطیلات بسته بودند و در اسکله شناورها پشت سرهم مسافرگیری می کردند و می رفتند.
ما ساعت ده و نیم سوار شناور شدیم. از بندرعباس تا جزیره هرمز نیم ساعت راه دریایی بود که برایم خیلی زود سپری شد. یک خانواده هم اسپیکر آورده و آهنگ گذاشته بودند، گویا در اتوبوس هر سفری این دسته وجود دارند.
وقتی رسیدیم، تعداد زیادی موتور با کابین های 4-6 نفره، ون و ماشین برای گشت در جزیره مسافر سوار می کردند. قرار شد ما با پژو کولردار و ساعتی 35500 و آقای راننده "مجتبی" گشت در جزیره را شروع کنیم. هوا خیلی گرم بود. اول از یک سوپر چندتا آب معدنی خریدیم که دچار کم آبی و گرمازدگی نشویم. آقای راننده می گفت شش ماه دوم سال را اینجا کار می کند و فصل تابستان آنقدر گرم است که نمی شود اینجا تاب آورد. می گفت تابحال در عمرم برف ندیده ام.
جزیره هرمز جاذبه های متنوعی داشت. دره سکوت یا الهه نمک که وجه تسمیه دره سکوت این است که چون نمک صوت را جذب می کند این نقطه به مراتب ساکت تر از جاهای دیگر است.
درختان حرا را دیدیم که در نزدیکی اش بچه خرچنگ های ریز زیادی داخل سوراخ های گلی می رفتند یا بیرون می آمدند. لاکپشت ها هم از اردیبهشت می آیند که هوا گرم تر است.
غار نمک که خیلی کوچک بود، دره مجسمه ها با انواع سنگ ها که مطمئنا اینجا را برای یک زمین شناس بهشت می کند را هم دیدیم و بعد از پیاده روی و گذشتن از لابلای دیواره های سنگی متنوع به صخره ای رو به دریا می رسیدیم. دریا با ساحل سرخ! کجا می توان چنین پدیده خاصی را دید؟!
تعداد زیادی آنجا جمع شده بودیم و دو آقا نشسته بودند و ساز می زدند و آواز می خواندند. منظره دریا از آنجا خیلی دل انگیز بود.
در راه هم دختری نشسته بود و با هنگ ساز می زد. اولین بار بود که چنین سازی را میدیدم. انگار صدایش بم بودن خاصی دارد.
از قلعه پرتغالی ها که یادآور سیطره پرتغالی ها در خلیج فارس است هم بازدید کردیم که حتی کلیسا هم داشت.
هرمز خاک سرخ دارد. هرمز واقعا بهشت زمین شناسی است. همه نوع سنگی به خاطر پدیده های مختلف طبیعی در آن هست. خاک مسیرهایی که می رفتیم شنی بود، بعضی جاها هم شن سیاه بود. در مسیر جاهای دیدنی، دستفروش ها چیزهای مختلفی از جمله برقع، صدف با مروارید نرسیده، شیشه های محتوی شن های رنگارنگ جزیره و... می فروختند. نقش حنا هم می زدند.
ناهار را در رستوران بادیل جزیره خوردیم. ماهی سرخ شده سفارش دادم که خوشمزه بود و حیف نمی دانم اسم ماهی اش چه بود. میگویش هم خوب بود. نمی دانم چرا ماهی و میگو در جنوب هم گران است.
گشتمان تقریبا ساعت 3 بعد از ظهر تمام شد. بعد با شناور ساعت چهار از جزیره هرمز به سمت جزیره قشم رفتیم. همه راه چهل دقیقه ای را از شدت خستگی خوابیدم. بازارسنتی روبروی اسکله ذاکری جزیره قشم را دور زدیم و ساعت هشت شب با شناور به بندرعباس برگشتیم.
ساعت یازده جدید بیدار شدیم تا دوباره به قشم برویم. به اسکله رفتیم و دیدیم سیستم صدور بلیط مشکل دارد. با کلی معطلی راه افتادن دوباره سیستم صدور بلیط و ایستادن در صف و 40 دقیقه هم خود مسیر، ساعت 3 به قشم رسیدیم. با تاکسی مدل بالایی به درگهان رفتیم و کلی از راننده اش سوال پرسیدیم. مثلا چرا ماهی و میگو اینجا گران است که گفت چون وسایل صید خارجی است، حتی تور خارجی هم نهایتا شش ماه کار می کند. در راه دیدیم که یک دستفروش میوه های استوایی را می فروخت و روی یک بنر عکس و اسم آنها را هم نوشته بود. راننده ما را جلوی مجتمع دودلفین پیاده کرد. اول به رستورانش رفتیم و ناهار خوردیم بعد مغازه ها را دیدیم. لباس های زیبا با قیمت مناسبی داشت ولی چون عمده فروش اند اتاق پرو نداشت. من هم که لباس خریدنم بدون پرو لباس تعریفی ندارد. بعد مجتمع اطلس رفتیم که قیمت کیف و کفش های خوب و زیبایش کمی کمتر از مشهد بود. ارزان هایش هم جنسشان خیلی خوب نبود. موقع اذان بود و رفتیم در مسجد نزدیک بازار نماز خواندیم. بعد به مجتمع دریا رفتیم و چون خیلی پاهایم خسته شده بود همه مغازه هایش را ندیده برگشتیم. من باید وقتی وارد یک مجتمع می شوم، همه مغازه هایش را ببینم وگرنه انگار بازار را ناقص رفته ام، ولی اینجا دیگر واقعا خسته بودم. با شناور ساعت ده می خواستیم به بندرعباس برگردیم. از خستگی داشتم می مردم و شناور با اینکه پر شده بود راه نمی افتاد. مثل اینکه یکی دونفر بدون بلیط سوار شده بودند یا به شناور اشتباهی آمده بودند و جای نشستن نداشتند.غیر از شناور اولی که در این دو روز سوار شده بودیم، بقیه مثل هواپیما مهماندار داشت.
به بندرعباس که رسیدیم کمی لب ساحل نشستیم.احتمالا فردا از اینجا می رفتیم، به خاطر اینکه هوا خیلی بد بود، نشد جاهای دیدنی طبیعی قشم مثل دلفین ها، پارک کروکودیل، دره ستارگان را ببینیم. می گفتند اصلا شاید شناور فردا به خاطر شرایط جوی به قشم نرود.
28 اسفند 97
شب به بندرعباس رسیدیم. در ورودی شهر برگه تبلیغاتی مجتمع توریستی تفریحی آب گرم گنو و نقشه های مربوط به استان را گرفتیم. برای اینجا جایی را رزرو نکرده بودیم. برای با ماشین به قشم رفتن فقط 40 دقیقه راه تا اسکله مربوطه اش بود و خیلی خسته بودیم. چند ساعت طبق نقشه شهر دنبال آدرس خیابان هفده شهریور بودیم که تراکم هتل ها آنجا بود تا هتل بگیریم. سایت ها همه هتل ها را کامل نداشتند و هرچه هم که داشتند پر بود. هتل اولی که دیدیم سوییت خیلی خوبی داشت، کاملا حس می کردی خانه هستی و ارزانتر از بقیه جاها هم بود. اول که پرسیدیم گفت برای 5 شب جای خالی داریم ولی بعد که ماشین را پارک کرده بودیم تا فرم پر کنیم زیر حرفش زد، خیلی عصبانی شدم چون همان اول پرسیدیم جای خالی دارد یا نه که اگر نداشت سریع برویم یک جای دیگر را بپرسیم. حالا می گفت فقط امشب خالی است، پشت تلفن هم هی به رئیسش می گفت حیف است 5 شب است و گویا خانم رئیس می گفت نه بگو فقط امشب خالی است. ما هم رفتیم. جاهای دیگر هم می گفتند فقط برای امشب جای خالی داریم یا می گفتند فردا بیایید ببینیم خالی هست یا نه. واقعا برایم سوال بود این ها لیست رزرو اتاق هایشان را ندارند؟. متصدی هتل یکی به آخر که گفت نرخ امشب با فردا فرق دارد فهمیدیم قضیه چیست. فردا نرخ های سال جدید اعلام می شد و نمی دانم حاضر که نبودند چهار شب دیگر را با نرخ سال قبل بدهند چرا رویشان نمی شد همین را بگویند. هتل آخر بی بهانه برای 5 شب جای خالی داشت و گرفتیم. قیمت امشب را با بقیه یکی گفت و گویا اختلاف قیمت جدید و قدیم را کلا بین قیمت همه شب ها تقسیم کرد. جایش هم در راسته یکی از بلوارهای نزدیک 17 شهریور بود. بعدا فهمیدیم کلا هتل ها چقدر خلوت و خالی است.
29 اسفند 97
برای من همیشه تعطیلات قبل از تعطیلات رسمی مثل وقت اضافه محسوب می شود. هر کدام که می گذرد احساس می کنم یک روز به تعطیلاتم اضافه شده است. اما درباره تعطیلات رسمی، گذشتن هر روزش برایم مانند از دست دادن چند روز است.
امروز را بندرعباس گردی کردیم. صبح دوتا مجتمع در همان خیابان هفده شهریور رفتیم. چون قرار بود قشم برویم دستم به خرید کردن نمی رفت. قیمت هایش هم بد نبود. یکی از فروشنده ها می گفت الان که دلار گران شده است صرف ندارد از خارج جنس بیاوریم، برخی از جنس هایش را هم از مشهد آورده بود و گرانتر هم می داد. بعد به معبد هندوها رفتیم. معبد متعلق به دوره قاجار است. گنبد با سبک هندی ساخته شده و از نشانه های معابد ویشنوپرستان است. در 4 طرف معبد هم 72 برجک مخصوص هندویی وجود دارد. میله بزرگ وسط گنبد محور زمین و آسمان را نشان می دهد.

یک طوافی به محراب های خالی کردیم. نمی دانم چرا چندتا بت از هند همسایه نیاورده اند اینجا بگذارند. فقط تابلوی اسم بتی که احتمالا قبلا آنجا بوده را زده بودند:
شکتی: الهه قهر و نابودی، شیوا: مظهر فنا و نابودکننده، کریشنا: الهه عشق، ویشنو: مظهر بقا، برهما: مظهر آفرینش، لکشمی: الهه ثروت و خوشبختی، سرسوتی: الهه علم و دانش.
وقتی هندی ها از اینجا رفته اند بت ها را هم با خودشان برده اند. یک موزه کوچک هم در سالنی از محوطه معبد با نقاشی های دیواری از همان اصنام بود. در موزه، عاج های کنده کاری شده زیبا و مجسمه های کوچک الهه ها هم بود.
در محوطه، فروشگاه صنایع دستی داشت و نقش حنا هم می زدند. یک دختر کوچک هم با ترازو آنجا بود که وزن افراد را بدون رفتنشان روی ترازو، دقیق می گفت. جاذبه تاریخی دیگر بندرعباس حمام گله داری است که چون حمام تاریخی زیاد دیده ایم دیگر این را نرفتیم.
برای ناهار به سمت رستوران های ساحل رفتیم. رستورانی که رفتیم آنقدر شلوغ بود که باید سفارش می دادی و بیرون منتظر می نشستی تا وقتی که سفارشت حاضر می شد صدایت بزنند و سریع بروی داخل و بدون انتظار سریع بنشینی و بخوری. میگو سوخاری اش خیلی خوشمزه بود ولی من از قلیه ماهی اش خوشم نیامد. خورشتش بد نبود بود ولی ماهی اش بدمزه بود. نمی دانم قلیه ماهی این رستوران بد بود یا کلا همین است. خاطره طعم بد این باعث شد جای دیگری این غذا را نتوانم امتحان کنم.
بعد به ساحل رفتیم. ساحل به جای شن و ماسه، گِلی بود. جانداران متنوعی هم داشت. ستاره های دریایی که راه می رفتند، خرچنگ، گوش ماهی های زنده که شنا می کردند و جاندارانی که درباره شان چیزی نشنیده بودم. وقتی به این ها نگاه می کردم این همه تنوع و زیبایی خلقت حس خیلی خوبی بهم می داد. سر یک خرچنگ هم کناری افتاده بود که آن را برداشتم ولی به دلیل مقاومت کمترش از صدف هایم تا خانه دوام نیاورد. بچه ها در ساحل ستاره دریایی ها را دستشان می گرفتند. وقتی چپه شان می کردند می دیدی یک عالمه پا دارد و همچنان تکانشان می دهد. بعد به هتل رفتیم و استراحت کردیم. شب چندتا مجتمع تجاری دیگر را هم دیدیم. آخر رفتیم کنار ساحل روی سنگ ها نشستیم. دریا مد شده بود. دست فروش ها در کنار ساحل ساندویچ فلافل می فروختند. از کنار ساحل از یک خانم و پسرش که اولین شبی بود که اینجا کار می کردند ساندویچ فلافل و سمبوسه خریدیم و خوردیم. بعد هم رفتیم از سایت برای فردا بلیط شناور بگیریم که به جزیره هرمز برویم ولی سایت بسته بود.