از چشمه مرتضی علی به خوابگاه برگشتیم. قرار شد اتوبوس برای برنامه بعدی ساعت سه راه بیفتد و هرکسی که جا ماند، مانده است دیگر. لباس های خیس را عوض کردیم و نماز خواندیم و لباس گرم هم برداشتیم. باز هم ما سه تا اول از همه دم در رفتیم. خوشبختانه این دفعه اتوبوس سر وقت راه افتاد و به سمت روستای اصفهک رفتیم. در مسیر، مسابقه مشاعره بین صندلی های سمت راست و چپ اتوبوس برگزارشد. بچه های ته اتوبوس اسپیکر هم آورده بودند که موسیقی مورد نظر خودشان را پخش کنند.
روستای اصفهک در زلزله سال 57 خراب شد و بازسازی روستا آن طرف تر پایه ریزی شد. به گفته راهنما آنقدر رسیدگی پسا زلزله زیاد بود که خود ساکنان علیرغم میل باطنی به دلیل از دست دادن عزیزانشان، اذعان داشتند که زلزله به نفع آن ها تمام شده است. حالا بافت قدیم را دوباره احیا کرده اند تا مورد استفاده گردشگری قرار بگیرد. خانه ها را هم اقامتگاه بومگردی کرده اند.
در فاصله انتظار برای آماده شدن برنامه بازدید حمام خزینه و رصد، در یکی از اقامتگاه های بومگردی استراحت کردیم و در سالن غذاخوری اش با چای بهارنارنج و آویشن و خرما و نان مخصوص و شعر خواندن سه دختر بچه بانمک برای شب یلدا پذیرایی شدیم، همزمان بوی ادویه مخصوصی کل فضا را برداشته بود و آدم هوس غذا می کرد.
بعد که از سالن بیرون آمدیم تا به مسجد برویم دیدیم که کل این مسیر تاریک را برایمان با فانوس روشن کردهاند. یاد این شعر فروغ افتادم:
من از شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف میزنم
اگر به خانه من آمدی
برای من ای مهربان
چراغ بیاور و یک دریچه
که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم...
از حمام خزینه بازدید کردیم. حمام را بر خلاف بقیه حمام های تاریخی که موزه و رستوران و کافه شده است طوری احیا کرده اند که توریست ها به همان سبک قدیمی می توانند استحمام کنند. توریست ها از فرانسه و آلمان به خاطر دیدن معماری خاک و گل اینجا می آیند. ایرانی ها اولین هایی بوده اند که برای اتاق مربعی گنبد ساخته اند و گوشه را حذف کرده اند. بادگیرهای اینجا بر خلاف یزد، یک طرفه است چون باد همیشه از سمت شمال و شمال غرب می وزد و همیشه درِ حمام در خلاف جهت باد یعنی اینجا به سمت جنوب ساخته می شود و راهرویی با پیچ 360 درجه به داخل حمام دارد تا گرم کردن حمام راحت تر باشد. طبق گفته راهنما کاربرد بخش خزینه حمام تصمیم گیری های مهم سیاسی و فرهنگی از جمله خواستگاری های مادر داماد بوده است. حمام ها همیشه نزدیک مساجد و پایگاه اجتماعی مهمی بوده است (خود من یاد بنده خدا امیرکبیر افتادم). در احیا این حمام بخش حوضچه آب به خاطر مسائل بهداشتی به صورت جکوزی درآمده است.
برنامه بعدی رصد ماه با تلسکوپ و توضیح صور فلکی نیمکره شمالی بود. صورت فلکی جبار با خنجرش متعلق به پاییز و زمستان است. به خاطر کامل بودن ماه صورت فلکی ذات الکرسی راحت پیدا می شد که از طریق زاویه باز آن می توان ستاره قطبی را پیدا کرد که فصل و ساعت را هم می توان از طریق آن فهمید.
بافت روستا خیلی دلنشین بود. شاید به خاطر این است که خاک منشا آفرینش انسان است. وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ مِنْ سُلَالَةٍ مِنْ طِینٍ (12 مومنون)
و قدم زدن در آب و از آن مهمتر کلا خیس شدن زیر آبشار که انگار هرچه ناراحتی است را می شوید و می برد. انگار یک جسم و جان دوباره تحویل می گیری. وجعلنا من الماء کل شئ حی (30 انبیا)
دوستم حالش از ناهار بعد از پفک بد شده بود، من هم بماند صبح چقدر پایم لیز و پیچ خورد، باز عصر مچ پای راستم پیچید و زانوی چپم زخم شد، فکر کنم واااااقعا آن صدقه کافی نبود.
امروز خیلی خوش گذشت، یعنی اگر فقط برنامه امروز برای اردو بود، آمدن این همه راه با قطار می ارزید. شب موقع خواب دائم حس می کردم هنوز پاهایم داخل آب است و باید راه بروم.
آذر 97
تهران
با قطار به سمت تهران راه افتادیم. ساعت قطار را بر این اساس انتخاب کردم که تا عصر برسیم و همان شب استراحتمان را کامل کنیم تا از این یک هفته اقامت حداکثر استفاده را ببریم. سفر این دفعه با هدف 32امین نمایشگاه کتاب بود. با خودم فکر کردم حالا که قرار است برویم پس یک هفته بمانیم و تهرانگردی هم کنیم. خوبی تهرانگردی این است که در نزدیکی بیشتر جاهای دیدنی ایستگاه مترو دارد. مترو و اتوبوس های تهران خودش یک فروشگاه متحرک محسوب می شود. آنقدر خوب تبلیغ می کنند که با خودت می گویی استعداد بازاریابیشان این جا دارد حیف می شود. ولی وقتی خسته ای صداهای مزمن مزاحم واقعا کلافه ات می کند.
دیشب با خیال راحت خوابیدم، چون نمایشگاه ساعت ده شروع می شود. ساعت یازده و نیم صبح راه افتادیم و به نمایشگاه رفتیم. بعد از کلی جست و جو تازه فهمیدم سایت نمایشگاه را روزرسانی نکرده بوده اند و من هر چه آدرس غرفه ناشر نوشته بودم برای پارسال بوده است. حالا مجبور بودم اول تک تک راهروها بایستم و بنر لیست اسم غرفه ها را بخوانم. چندتا از ناشرهای مورد نظرم را هم پیدا نکردم. بعد همراهانم که از هم جدا شده بودیم گفتند یه غرفه خارج از نمایشگاه بوده است که از این کتاب های نو نصف قیمت می فروخته است. یعنی بعضی از همان کتاب ها را اگر می خواستی ازنمایشگاه بخری باید دوبرابر پول می دادی!
صبح ساعت ده بیدار شدم. چون برای بیرون رفتن دیر تصمیم گرفتیم دیگر نشد صبح جایی برویم. عصر خیابان انقلاب رفتیم. آنجا هم چند کتاب خریدم.
صبح به مجموعه کاخ گلستان رفتیم. مجموعه مربوط به دوره قاجار بود. عکاسخانه ناصرالدین شاه هم بود. کلا این فرد استعداد هنری اش در شاهی حرام شده است. مملکت را هم حرام کرده است. نقاشی هایش هم بود. عکس هایش را هم خودش حاشیه نویسی کرده، یعنی اهل خاطره نویسی هم بوده است. تعداد زیادی تابلو نقاشی بزرگ هم از کشورهای مختلف به او هدیه داده بوده اند. نقاشی پادشاهان و ملکه هایشان را برایش فرستاده بوده اند. دولت عثمانی برایش مجسمه فرستاده بوده است. اولین سلفی یک ایرانی هم که متعلق به ناصرالدین شاه است. در کاخ، مجسمه مشاهیر را گذاشته بودند. موزه وسایل و تالار چینی ها را هم بازدید کردیم. کنده کاری های حلزون و گوشماهی های بزرگ هم در موزه بود. میکروسکوپ هم داشته است. یک هدفون دم در در ازای 5 هزارتومان داده بودند که همان تابلوی توضیحات دم در هر بخش را کندتر از من می خواند. من هم دیگر استفاده اش نکردم ولی چون مجموعه را از انتها به ابتدا رفته بودم برای شنیدن توضیح نامکتوب نقاشی های تالار اصلی شارژ هدفون استفاده نشده تمام شده بود. در کاخ اصلی وقتی یک دفعه چرخیدم و روی تخت شاهی مجسمه ناصرالدین شاه را دیدم یک لحظه فکر کردم واقعا آنجا نشسته است.

مجموعه خیلی خوبی بود. به این نتیجه رسیدم یک ناصرالدین شاه درون هم دارم. نقاشی های کاشیکاری های محوطه هم زیبا بود. البته به جز فرشته های قاجاری که از چاقی داشتند می ترکیدند و شبیه مردها بودند. نوازنده ها را زیباتر و لطیف تر کشیده بودند.
بعد به خزانه جواهرات ملی رفتم. اینجا فقط ساعت 2-4 و سه چهار روز اول هفته باز است. جواهراتش خیلی خیلی بیشتر و زیباتر از عکس هایش در اینترنت بود. تعداد زیادی توریست خارجی هم از ایتالیا و ژاپن و کره هم آمده بودند. راهنما هم گذاشته بودند و به صورت گروه بندی داخل می فرستادنمان و راهنما تند تند در نیم ساعت مطالب را توضیح و دورمان می داد و فرصت نمی داد به جواهرات ظریف با دقت نگاه کنیم. چون گروه باید با راهنما خارج می شد نمیتوانستم جدا از گروه توقف کنم. مجموعه بسیار زیبایی بود. بعدش تا شب حتی برق پوسته چیپس آن را در نظرم جواهر می آورد!
امروز باغ گیاهشناسی ملی رفتیم. برای بازدید در ماه اردیبهشت خیلی از آن تعریف کرده بودند. اگر از سایت خودش به صورت اینترنتی بلیط می گرفتیم تخفیف داشت. باید قطار را در پایانه عوض می کردیم. سوار قطار دو طبقه شدیم. در پایانه، دستفروش های مترو ساندویچ و نوشابه هم می فروختند که در ایستگاه های دیگر من این را ندیده بودم. بعد باید ایستگاه ایران خودرو پیاده می شدیم و تا باغ با تاکسی می رفتیم.
در نمایشگاه گلابگیری و عرقیات ابتدای باغ، گلابگیری دو آتشه را هم دیدیم. مسئولش می گفت در گلابگیری دوآتشه به جای آب روی گل ها گلاب می ریزند، بعد چربی عصاره را جدا می کنند که اسانس می شود و دو قطره اش را در یک بطری آب می ریزند و به اسم گلاب می دهند. غرفه ها تست انواع شربت های گیاهی و عرقیاتشان را هم می دادند.
گیاهان مناطق جغرافیایی مختلف را پرورش داده بودند و یک نقشه هم می دادند که نوشته بود هر بخش شبیه سازی کدام اقلیم است. اسم هر گیاه را هم روی تابلویی در نزدیکی اش نوشته بودند. آبشار، رودخانه، دریاچه و مرداب هم ساخته بودند. در مردابش گل نیلوفر داشت. انواع رنگهای سبز و تنوع برگ ها من را به وجد می آورد. هنوز گل های زیادی نداشت و بخش گلخانه گرمسیری در آن ساعتی که من به آنجا رفتم تعطیل بود. تقریبا 3-4 ساعت در باغ پیاده روی کردم و خیلی آرامش گرفتم.
روز آخر
شب به راه آهن رفتیم. بعد از خروج چمدانم از دستگاه، مسئولش صدایم زد. گفت بازش کن. بطری شربت های گیاهی که از نمایشگاه گلابگیری گرفته بودم را می خواست. حالا محتویات چمدان را که به زور جاسازی کرده و زیپش را هم به زور بسته بودم و شربت هم ته چمدان بود را باید زیر و رو می کردم. یک بطری را درآوردم و گفت این چیه؟ گفتم شربت. در آکش را باز کرد و بو کرد و گفت برو!
بهشهر
خرداد 98
روز اول
ماه رمضان امسال هم به سلامتی تمام شد و حالا تعطیلات عید فطر است. از شاهرود به بهشهر آمدیم. ویلایی که گرفته ایم سمت زاغمرز و نیروگاه نکا است. جلوی محوطه ویلا به سمت دریا سنگچین است و باید از یک بریدگی از کنار آن به سمت ساحل و دریای عمومی بروی. در ساحل، نی با سایزهای مختلف بود. یک نی برداشتم تا آویز جلوی در اتاقم را که با گوش ماهی های جنوب درست کرده ام به آن آویزان کنم و جلوی اتاق وصل کنم. این جا خیلی صدف جمع نکردم چون همه شبیه به هم هستند.

صبح به عباس آباد رفتیم. یک پارک جنگلی بزرگ با دریاچه و قایق داشت و هوا خیلی گرم بود. خانواده ها به پیک نیک آمده بودند. چون ما قصد پیک نیک نداشتیم و هوا هم خیلی گرم بود به سمت آبشار اسپه او در پاسند راه افتادیم. راه زیادی را با ماشین از کوه های جنگلی بالا رفتیم و هوا 20 درجه خنک تر شده بود. وسط راه از یک آقایی که با خانواده به پیک نیک آمده بود پرسیدیم بعد از این جا همچنان راه هست؟ گفت آره هست، پرسیدیم امن هست؟ با ناباوری نگاهمان کرد و گفت اینجا مازندران است، سبزترین نقطه ایران و ما از سوال خود خجالت کشیدیم. آخر مسیرش خیلی خلوت بود و تابلویی نداشت. همچنان به آبشار نمی رسیدیم و باز هم تابلویی نبود و برخلاف پارک جنگلی تعداد کمی آدم اینجا بود بالاخره از یک نفر که راننده آژانس غریب محله بود آدرس را پرسیدیم وگفت سیل آبشار را خراب کرده است. قرار شد برگردیم و از راه دوم یک دوراهی به سمت روستای یخکش برویم که آبشار دیگری دارد. وقتی به یخکش رسیدیم یک پارکینگ پنج هزار تومانی بود که ماشین را آنجا پارک می کردند و بعد پیاده به سمت آبشار می رفتند. برای ناهار آنجا رستورانی نبود و از گرسنگی داشتیم می مردیم برای همین تنها چیزی که موجود بود را خریدیم. دو قرص نان و یک کاسه بزرگ ماست و نعنا، همه با هم پنج هزار تومان را از مسئول پارکینگ خریدیم و به سمت آبشار سن بی راه افتادیم. باید پنج بار از عرض رودخانه رد می شدیم. آب گل آلود با فشار رد میشد و چون گلی بود سنگ های بستر دیده نمی شد و احتمال سرخوردن از روی سنگ ها یا پیچ خوردن پا بود. بعضی جاها آب تا زانویم می رسید. بعد به آبشار رسیدیم که خیلی روح نواز بود. ارتفاع زیادی داشت و در یک جای دنج و خلوت بود. (https://www.namasha.com/v/lEbrgSeQ)
وسط راه با یک خانواده چهار نفره هم صحبت شدم. دختر بزرگتر می گفت آبشار سنگ نو در خود بهشهر هست که مجموعا سه تا آبشار است و فتح اولی راحت است ولی رفتن به دوتای دیگر کمی سخت تر است.

صبح به سمت بندر امیرآباد رفتیم تا ببینیم آنجا چه خبر است. بندر عمومی نبود. وقتی جاده را تا انتها رفتیم به جایی به اسم میانکاله رسیدیم که گویی منطقه حفاظت شده بود و نوشته بود با مجوز محیط زیست باید داخل بروید. ولی پنج هزارتومان می گرفتند و ماشین را راه می دادند. از لابه لای درخت ها و گیاهان که می رفتیم به ساحل دریا می رسیدیم. یک ساحل طولانی (دقیق یادم نیست گفتند چندکیلومتر است)، تمیز و خلوت که ماشین را هم می شد لب دریا پارک کنیم و بساط پیک نیک را پهن کنیم. ساحل خیلی هم خلوت بود و گاهی یک موتوری گشت میزد. چندساعت آنجا بودیم و خوب دریا بازی کردیم. هوا خوب بود ولی دچار آفتاب سوختگی شدید شدیم. بعد به شهر نکا رفتیم. در باغ بستنی نیکان نهار خوردیم. بعد به سمت بهشهر راه افتادیم و کلوچه و دیگر اعضای خانواده اش را هم خریدیم.
روز آخر
صبح به سمت شاهرود راه افتادیم. از گلوگاه به سمت سفیدچاه رفتیم که آن گورستان تاریخی اش (سفیدچاه) را ببینیم. موقع اذان ظهر آنجا رسیدیم و در امامزاده همانجا نماز خواندیم. مثل خیلی وقت های دیگر حس کردم گول یکی از اغراق های اینترنتی را خورده ام. قبرها مانند عکس های اینترنت بود ولی خیلی هایشان نهایتا برای اوایل قرن اخیر بود. قدیمی تر از این، ما که ندیدیم. دوتا تخته چوب کنده کاری شده بالای سر و پایین پای مرده مرحوم بود، تمام. تک و توکی آن وسط تجمل سنگ قبر داشتند و بیشتر قبرهای سنگی در قبرستان آن طرف دیگر امامزاده بود. طرح های حجاری روی تخته چوب ها هم فکر کنم پست مدرنیسم بود، چون من که از مفهومش چیزی نمی فهمیدم!

زنجان
زنجان خیلی بزرگتر از تصور من است. شب سال نو است و خیلی از مغازه ها هم تعطیلند. برای شام به پیتزا سارا رفتیم. علاوه بر منو آماده می توانستی مثل این بازی ها خودت محتوای پیتزایت را انتخاب کنی و جلوی خودت روی پیتزایت بریزند و در فر بگذارند. روی یکی از دیوارهای شهر هم نوشته قلیان باعث مرگ تدریجی میشود و آن طرف تر مغازه قلیان و تنباکوفروشی باز است.
به سمت غار کتله خور در 165 کیلومتری شهر زنجان راه افتادیم. در مسیر از گنبد سلطانیه هم بازدید کردیم. گنبد از عظیم ترین بناهای آجری جهان است که در ردیف میراث جهانی به ثبت رسیده است. به نظرم آجرهایش خیلی زیبا بودند. این بنا توسط سلطان محمدخدابنده به عنوان مرکز حکمرانی ایلخانیان بنا شده است. در محوطه اش چند مغازه صنایع دستی هم بود. ملیله کاری ها واقعا خیلی زیبا بودند.
وقتی به غار رسیدیم دیدیم باید منتظر بشویم تا سری قبل از غار بیرون بیایند، برای همین به رستوران رفتیم تا ناهار بخوریم. در رستوران که نشسته بودیم، بیرون هوا ابری شد و تگرگ شدیدی می بارید و هوا سرد و ابری بود. بعد که ناهارمان تمام شد و بیرون آمدیم و منتظر برگشت افراد درون غار بودیم آفتاب سوزان می تابید. معلوم شد قاطی تر از هوای مشهد هم وجود دارد. آخر همین ده دقیقه پیش کنار سفره هفت سینش داشتیم منجمد می شدیم.
دوکیلومتر از غار امکان بازدید داشت و احتمال می رود که به غار علیصدر در همدان متصل باشد. مشاهده قندیل های زیاد و رنگارنگ لذت خاص خودش را داشت. می گویند این غار یکی از پناهگاه های انسان در دوران سنگ بوده است و استخوان هایی از حیوانات احتمالا منقرض شده در آن یافت شده است. دیدن دنیایی دیگر در دل کوه ها هم در نوع خودش جذاب است. به خاطر محافظت از قندیل ها نورپردازی تا حد امکان کم و فلاش زدن هم ممنوع بود. عصر به زنجان برگشتیم. تعداد کمی از مغازه ها باز شده بودند. برای شام آش محلی خوردیم.
به سمت طارم رفتیم. در مسیر به یک جایی رسیدیم که کوه های سمت راست پر از برف و کوه های سمت چپ خشک بودند. تا آب بر، نزدیکی های شمال، رفتیم. من در غرب دنبال آبشار و چشمه بودم که پیدا نشد. یک رودخانه داشت که تا یک جایی دنبالش کردیم ولی چون باید از روی آب رد می شدیم تا به چشمه برسیم دیگر مسیرش را ادامه ندادیم. یک آبشار هم که به خاطر زلزله خراب شده بود. طبق عکس هایی که دیده ام زنجان شهر سرسبزی است اما این موقع از سال هنوز سرسبز نیست. یک آتشکده ویران هم در مسیرمان بود. ساعت یک اذان بود و هیچ امامزاده یا مسجدی در مسیرمان نبود. ساعت دو یک تپه با یک نمازخانه و یک دستشویی در یک مسیرانحرافی پیدا کردیم. برای ناهار چون رستورانی نبود نان و خیاری را که صبح با خودمان آورده بودیم با کمی آجیل خوردیم.
ساعت چهار به زنجان رسیدیم. به موزه رختشویخانه رفتیم که کنارش یک بازار صنایع دستی هم بود. جلوی غرفه چاقو فروشی کلی مقاومت کردم تا چاقو نخرم و به عنوان یادگاری از زنجان یک جاکلیدی به شکل تیشه برداشتم ولی آخر نتوانستم مقاومت کنم و یک چاقوی جیبی صورتی صدفی هم برداشتم. فروشنده گفت خیلی تیز است ولی من منصرف نشدم. بماند بارها بعد از آن دستم با آن چاقو با هر دفعه کار برید. ملیله کاری های زیبا (نوار نقره) را هم داشتند.
تک و توکی از مغازه های ساختمان مجتمع تجاری زیبایش با اجناس دلفریب در پشت ویترین، باز بود. به کارخانه کبریت سازی سابق رفتیم. یک هفت سین در قوطی های کبریت جلوی درش بود. در کارخانه هم علاوه بر دستگاه های کبریت سازی قدیمی، یک نمایشگاه از ماکت های زنجان قدیم هم بود. ماکت شغل های مختلف را درست کرده بودند. برای نماز به امامزاده ابراهیم رفتیم. برای شام هم جغوربغور (نوعی خوراک جگر) خوردیم. مجتمع تجاری مورد نظر کلا تعطیل شده بود. از معایب سفر در اوایل عید نوروز تعطیل بودن همه بازارها است. موزه مردان نمکی هم که چند سال پیش کلی سروصدا کرد، در زنجان است ولی فرصت بازدید از آن را نداشتیم.
کرمانشاه
روز اول
به سمت کرمانشاه راه افتادیم. اولِ جاده خشک، بعد باران و شهر قروه هم که برفی بود. از یک آقای مسن که در آن هوای برفی نان تازه خریده بود آدرس شهر کرمانشاه را پرسیدیم و اول اصرار کرد خانه ما بیایید و پرسید از کجا آمدهاید و خوش آمدید و بعد آدرس را بهمان گفت.
به کرمانشاه که رسیدیم از مسئول سوئیت درباره جاهای دیدنی پرسیدیم. گفت امشب فقط به بازدید از بازار می رسید و بدون ماشین بروید چون خیلی شلوغ است و مسیرها سخت است. با تاکسی به بازار سنتی رفتیم که تعداد زیادی پاساژ داشت و هر پاساژ یک موضوع بود. راسته پاساژ شیرینی فروشی را اگر دو دور می رفتی و برمیگشتی از بس شیرینی برنجی تعارف می کردند سیر می شدی. با تست یک جای شیرینی های مغازه های مختلف تفاوت شیرینی برنجی با روغن های مختلف را کاملا متوجه می شدی. راسته پارچه فروشی هم که پر از پارچه های رنگارنگ لباس های محلی شان بود. حالا موقع برگشت از بازار، باران می آمد و تاکسی گیرمان نمی آمد. 5 نفر بودیم و هیچ کدام از تاکسی ها کاملا خالی نبود. آخرین تاکسی که برایش دست تکان دادیم وقتی نزدیکمان رسید، دیدیم روی صندلی کنار راننده یک نفر نشسته است. بنده خدا پیاده شد و گفت شما بروید. گفتیم تاکسی گیرتان نمی آید گفت نه بروید. به مجموعه رستوران های طاق بستان رفتیم تا برای شام دنده کباب کرمانشاه را بخوریم. معروف ترین رستورانی که آدرسش را گرفته بودیم غذایش تمام شده بود ولی خب رستورانی که رفتیم هم خوب بود. از آقای راننده برای شام دعوت کردیم ولی نیامد. گفت من همین دوروبرها هستم غذایتان که تمام شد به من زنگ بزنید. بعد از یک ساعت تماس گرفتیم و وقتی ما را به سوئیت رساند، فقط ده هزارتومان گرفت. اصلا باورم نمی شد.
صبح به مجموعه بیستون رفتیم. هوا سرد بود و پالتو پوشیده بودیم. اعتراف می کنم باورم نمیشد کتیبه بیستون آنقدر کوچک و دووور باشد. برنامه داشتم کنارش بایستم و عکس بگیرم. از نزدیکترین حد ممکن با هرکول عکس گرفتم. نمی دانستم اینجا هرکول دارد. گویا یونانیان پس از پیروزی بر ایرانیان آن را برای شکرگزاری پیروزی در جنگ ساخته اند. از دیدنش کلی ذوق زده شدم.
چند راهنمای خانم هم بودند که آثار تاریخی مجموعه را توضیح می دادند. کاروانسرای اینجا را هم بعد از کاربری بیمارستان و زندان یک هتل شیک کرده اند. بهداری قدیم را هم شربتخانه کرده بودند که رفتیم چای خوردیم.
مجموعه، غار کوچکی مربوط به دوران پارینه سنگی هم داشت که بقایای انسان نئاندرتال در آن یافت شده است. بقایایی از یک نیایشگاه از دوره مادها و تخته سنگ نقش پادشاه اشکانی "بلاش" هم آن جا بود.
عصر به باغ گلها رفتیم. غیر از ما فقط دو نفر و باغبان آنجا بودند. به گلخانه اش هم رفتیم که یک کاکتوس هم قد من داشت.
صبح اول به بازار مرزی جوانرود رفتیم. بعد از غار قوری قلعه بازدید کردیم که در مسیرمان بود. اول نمی خواستیم اینجا برویم چون غار کتله خور زنجان را رفته بودیم ولی این غار خیلی زیباتر بود، شاید چون قندیل ها به آدم نزدیکتر بودند. این غار در 86 کیلومتری شهر کرمانشاه قرار دارد و بزرگترین غار آبی آسیا است و رودخانه هم دارد. در توضیحاتش آمده است که در عمق 2700 متری چهار آبشار به ارتفاع 10-12 متر دارد. در رستوران دیاکو در نزدیکی همینجا ناهار خوردیم. دیزی اش آنقدر خوشمزه بود که دلم می خواست هیچ وقت تمام نشود. ماهی را هم همانجا از آکواریوم می گرفتند و تمیز می کردند و می پختند. داخل دوغ محلی اش هم شاخه غوره بود. عصر با راهنمایی آقای راننده تاکسی دیشب رفتیم روغن کرمانشاهی و شیرینی برنجی خریدیم. شب هم به طاق بستان رفتیم که متعلق به دوره ساسانیان است.
کرمانشاه از زنجان خیلی بزرگتر ولی فوق العاده پیچ در پیچ بود. پایه های پل مترو را خیلی جاها می شد دید. مردمی فوق العاده خونگرم با قلبی صادق دارد. وقتی از اینجا رفتیم واقعا حس کردم بخشی از روحم را جا گذاشته ام و تا مدت ها دلم برای اینجا بودن خیلی تنگ می شد.
نوروز 96